با مشاهده افراد موفق و مسلط، متقاعد شدن به این که می توانیم مشکل را حل کنیم و قضاوت از روی نشانه های درونی که، آرام و مسلط هستیم، در ایجاد احساس خود کارایی دخیل است. اما بیشترین احساس کارایی و عملکرد واقعی و احساس تسلط شخص ناشی می شود. خلاصه اینکه هیچ چیز مثل موفقیت فرد را موفق نمی کند (بندور، 1995).
فصل اول
کلیات
مقدمه :
اختلالهای روانی در جوامع انسانی بسیار مشهود و فراوان است. در هر طبقه و صنفی، در هر گروه و جمعی، افراد نامتعادل وجود دارند بنابراین در مورد همه اعم از کارگر، محصل، معلم، پزشک، زارع، استاد دانشگاه و غیر خطر ابتلا به ناراحتی های روانی وجود دارد، به عبارت دیگر هیچ فردی در برابر امراض روانی مصونیت ندارد. پیچیدگی های تمدن و مشکلات همراه با آن، فشارهای روانی ناشی از زندگی اجتماعی، فقر و مشکلات اقتصادی، نابسامانی های خانوادگی، الگوهای ناصحیح تربیتی والدین و نظایر اینها عوامل به وجود آورنده اختلال ها و ناهنجاری روانی هستند (شاملو، 1366، ص17).
برای برخورد با اختلال های روانی نظریه های متفاوتی وجود دارد، شش دیدگاه نظری که امروزه نفوذ فراوان دارند عبارتند از : (1) دیدگاه زیست شناختی، که بر نقش فرآیندهای بدنی تأکید می ورزد (2) دیدگاه روانکاوی که بر نقش اضطراب و تعارض درونی تأکید دارد (3) دیدگاه یادگیری، که چگونگی تأثیر محیط بر رفتار را بررسی می کند (4) دیدگاه شناختی که تفکر ناقص و مشکلات حل مسئله را علل رفتار غیر عادی می داند (5) دیدگاه انسانگرایی – هستی گرایی که بر فردیت آدمی و آزادی او برای تصمیم گیری در مورد خود تأکید دارد و (6) دیدگاه اجتماعی، که متوجه نقش روابط اجتماعی و تأثیر شرایط اقتصادی و اجتماعی بر رفتار غیر انطباقی است. در پاسخ به اینکه کدامیک از این دیدگاههای نظری درست است ؟ باید گفت نظریه ها، مطالبی ایستا نیستند، همه آنها دارای اهمیت بوده و به طور فعال مورد پژوهش قرار گرفته و به کار براه می شوند، با این حال هر یک از آنها واکنشی به جلو مسلط زمانه ی خود بوده و یا هستند (سارسون و ساراسون، 1377، ترجمه نجاریان و همکاران، ص132).
نظریه پردازان و درمانگران متأخر بر اهمیت فرایندهای شناختی تأکید ورزیده و برای آنها نقش علیت در تبیین رفتار قائل شده اند. مفاهیم مهمی که این رویکردهای شناختی با آن ها سروکار دارند عبارتند از ادراک های فرد از رویدادها، تغییر و اسنادهای فرد از رفتار خود، الگوهای فکری، بیانات شخصی و راهبردهای شناختی، به طور کلی مضمون اصلی نظریه های شناختی رفتار درمانی و تغییر رفتار این است که تفکر افراد، چگونگی احساس و رفتار آنها را تعیین می کند (سیف، 1374، ص71 و 221).
نظریه های رفتاری، عوامل محیطی و نظریه های شناختی، افکار، ادراکات و تغییرهای فرد از موقعیت ها را علل عمده رفتارهای بهنجار و نابهنجار می دانند. در این پژوهش تلفیقی از این دو رویکرد تحت عنوان رفتار درمانی شناختی 1، که در برگیرنده آمیزه ی پیچیده ای از فنون شناختی و رفتاری است مورد بررسی قرار می گیرد.
تفکر و شناخت در احساس، رفتار و به طور کلی در زندگی انسان نقش مهمی دارد. انسان از نظر داشتن عقل، قدرت اندیشیدن و قدرت استنباط نتایج از مقدمات از سایر حیوانات متمایز می گردد (نجاتی ، 1367)
اخیراً در روانشناسی و روانپزشکی “شناخت2” جایگاه خاصی را در سیب شناسی و درمان اختلالات هیجانی به خود اختصاص داده است. گفته می شود روان شناسی دوباره به نقطه آغازین خود بازگشته است (اتکینسون و اتکینسون و هیلگارد3،1369)، و روان شناختی4شده است.
تأکید بر عوامر شناختی بارزترین خصوصیت رفتار درمانی در دهه مربوط به سالهای پس از 1970 به شمار می رود (ویلسون و اولیری، 1980، نقل از قاسم زاده، 1370)
ادراک ما از اشیاء و موقعیتهای دنیای پیرامون یکی از تعیین کننده های اصلی اعمال ماست. بنابراین، افکار5 نقش اساسی را در رفتار انسان بازی می کنند (ولپر 1990) . لاز اروس (1964) معتقد است که استرس زایی حوادث به تنهایی موجب اختلال روانی نمی شود، بلکه تغییر و ارزیابی استرس توسط فرد است که نقش اساسی را در ایجاد بیماری بازی می کند (بروین 1989). براون، بی فوکلو و هاریس (1987) نیز به نقش عوامل اجتماعی و شناختی اهمیت خاصی می دهند.
بیان مسئله :
در نظریه های شناختی عوامل اصلی نگهدارنده رفتار فرایندهای شناختی فرض می شوند. بنابراین یکی از فرضهای روشها و فنون شناخت درمانی این است که افراد بر حسب ادراکی که از امور و رویدادها دارند به آنها واکنش نشان می دهند. فرض دوم شناخت درمانی این است که شناخت های غلط سبب اختلالات هیجانی می شوند. بنابراین هدف عمده شناخت درمانی ایجاد تغییر در فرایندهای شناختی افراد است. درمانگران شناختی و تغییر دهندگان رفتار شناختی معتقدند که تغییرات مطلوب در رفتار مددجویان (از جمله رفتارهای هیجانی آنان) از راه تغییر دادن الگوهای فکری، باورها، نگرشها، و عقایدشان امکانپذیر است. (سیف،1374،ص424)
اگر نقش عوامل شناختی در ادراک و اصلاح رفتار انسانی نادیده گرفته شود از توانایی رفتار درمانگر در پرداختن به بسیاری از مشکلاتی که در کار بالینی به آنها بر می خورد جداً کاسته می شود. با وجودی که در گذشته رفتار درمانگران سرسختانه از هر گونه ارجاع به مفاهیم واسطه ای اجتناب می کردند ولی در گزارشهای جدیدتر به وضوح به اهمیت عوامل شناختی تأکید شده است (گلدفرید و دیویسون، 1976، ص15)
فنون رفتاری یار فنون شناختی است. هدف کلی روشهای رفتاری کمک به بیمار برای درک نادرستی فرضیات شناختی خود و یادگیری فنون جدید برای مدارا، پیامدهای آن است.
مطالعات به وضوح نشان داده اند که شناخت درمانی در بعضی از موارد معادل یا برتر از داروهاست و در هر حال روش موثری است. شناخت درمانی یکی از مفیدترین روشهای روان درمانی فعلی برای افسردگی است و انتظار می رود که برای درمان سایر اختلالات نیز مفید بوده باشد (کاپلان و سادوک، (1991، ص411). کارست (1970)و ترکسر(1972) تأثیر مثبت شناخت درمانی را در تخفیف اضطراب افراد به هنگام سخنرانی جمع ثابت نمودند (نجابتیان، 1379، ص5)
پاور و هکاران (1990) اظهار می دارند درمان شناختی – رفتاری احتمالاً بسیار موفق تر از درمان های دیگر در زمینه اضطراب عمل کرده است.
رفتار درمان شناختی، رویکردی است فعال، جهت بخش، از لحاظ زمانی محدود و سازمان یافته. این رویکرد براساس این منطق نظری زیربنایی استوار است که عاطفه و رفتار فرد عمدتاً بر حسب شیوه شناخت جهان از نظر او تعیین می شود (بک و همکاران6(2)، 1979، ص3). این نوع درمان، درمانی است :
– مبتنی بر مدل شناختی منسجم درباره اختلال های هیجانی و نه مجموعه ی ناهماهنگی از فنونی که فاقد هر نوع اساس وحدت بخش منطقی باشند،
– مبتنی بر همکاری درمانی استوار بین بیمار و درمانگر که در آن بیمار به صراحت به عنوان فردی که نقشی برابر در رویکرد تیمی به حل مسأله دارد تلقی می شود ؛
– کوتاه و محدود از لحاظ زمانی که در آن سعی می شود به بیمار کمک شود تا در خود مهارت های خود – یاری مستقلی پدید آورد ؛
– سازمان یافته و جهت بخش ؛
– مسأله مدارو معطوف به عوامل تداوم بخش مشکلات و نه منشأ آنها.
– متکی بر فرایند سوال و “کشف راهبری شده”(7) و نه قانع سازی، موعظه و مباحثه.
– براساس روش های استقرایی، به طوری که بیمار فرا می گیرد که افکار و اعتقادها را به عنوان فرضیه هایی که باید اعتبار شن آزموده شود، بنگرد.
– آموزشی، که در آن فنون شناختی- رفتاری به عنوان مهارت هایی که باید از طریق ممارست فراگرفته شوند و از طریق تکالیف خانگی وارد محیط بیمار گردند، تلقی می شود (هاوتون و همکاران(8)، 1376، ترجمه قاسم زاده، ص229).
فصل دوم
مباحث نظری
تاریخچه :
درمان شناختی – رفتاری رویکرد نسبتاً نویایی است که می خواهد فرد را در بافت زمینه ی زیست، اجتماعی، فرهنگی خود قرار دهد و با تکیه بر اصول و قواعد بر خاسته از رشته های مختلف و سایر علوم وابسته، “سالم زیستن” و “سالم اندیشیدن” را به او بیاموزد.
این رویکرد، خود از تلفیق دو رویکرد رفتار درمانی و رویکرد شناختی پدید آمده است. به یک اعتبار می توان گفت که در رفتار درمان شناختی، نکات قوت رویکردهای رفتار درمانی و شناخت درمانی – یعنی عینی گرایی، ارزیابی و سنجش از یک سوی و دخالت دادن نقش حافظه در بازسازی و تغییر اطلاعات از سوی دیگر گرد آمده و به صورت یک پیکره دانش کار بسته درآمده است (هاوتون و همکاران، 1376، ترجمه قاسم زاده ص8).
تحقیقات و مدل سازی های بندورا درباره “اهمیت یادگیری مشاهده ای” نقش “خویشتن” در ارزیابی رفتار و تسلط بر آن، پژوهش های سلیگمن9 درباره درماندگی اکتسابی، تحقیقات الوی و آبرامسون مسئله اسناد و سوگیری پردازش در افراد افسرده، بررسی های لانگ درباره سیستم های سه گانه در واکنش فرد و ارائه مدل زیست – اطلاعاتی درباره واکنش ترس و چگونگی مواجهه با آن، کوششهای اولیه مایکنبام درباره پیوند دادن دیدگاه الیس با نظریه لوریا10 در خصوص نقش نظم بخشی گفتار و نظایر این موارد جملگی در کشانده شدن آن قسمت از رفتار درمانی به مسیری که اینک درمان رفتاری- شناختی نامیده می شود، موثر واقع شدند، اما از لحاظ کاربردی شاید هیچ عاملی مهمتر از مدل شناخت درمانی بک به روند شکل گیری رویکرد رفتاری – شناختی به درمان، تأثیر نگذاشت .
یکی از خصوصیت های بارز این مدل، ایجاد پیوند محکم بین دو زمینه بالینی و پژوهشی بود. استفاده از سازه های نظری مهم و کار سازی مانند طرحواره سوگیری، فرضیه آزمایی، تحریف، افکار خود آینده و غیره، تبیین برخی از مکانیسم های شناختی در اضطراب و افسردگی را آسان تر ساخت. مدل بک مخصوصاً از این نظر حائز اهمیت است که پژوهش های گسترده ای را دامن زد.
دلیل رشد و توسعه رفتار درمان شناختی که در مدت کم توانسته است علاقه زیادی را در متخصصان بالینی به خود معطوف سازد. این است که اولاً روش های شناختی – رفتاری، برعکس سایر شکل های رفتار درمانی، مستقیماً با افکار و احساسات که در تمامی اختلالات روانی از اهمیت آشکاری برخوردارند سروکار دارد.
دوم اینکه رفتار درمانی شناختی شکافی را که بسیاری از درمانگران بین روشهای صرفاً رفتاری و روان درمانی های پویا احساس می کنند را پر می سازد و سوم اینکه روش های جدید درمانی، بر عکس روان درمانی های پویا، پایه های علمی دارند و قابلیت بیشتری در ارزیابی فعالیت های بالینی از خود نشان می دهند، (هاوتون و همکاران، 1376، ترجمه قاسم زاده ، ص11).
اندیشه فلسفی رویکردهای شناختی به نظریات رواقیون بر می گردد. اپیکور معتقد بود که حوادث و اشیاء باعث اختلال و پریشانی نمی شوند بلکه نگرش فرد نسبت به این پدیده ها و اشیاء است که باعث آشفتگی و ناراحتی او می شود. از متفکرین اخیر کانت نیز معتقد است که ما نمی توانیم اشیاء را آنطوریکه هستند بشناسیم بلکه آنچه ما می دانیم فقط تعبیر و تفسیر خودمان از اشیاء است (بلک برن و دیوید سون، 1990).
از نظر متفکرین اسلامی عقل و تفکر نیز جایگاه والایی دارند. اکثر اندیشمندان اسلامی و بسیاری از اندیشمندان غیر اسلامی معتقدند که عقل ویژگی خاص انسان است، یکی از نقاط افتراق انسان با سایر حیوانات همین عقل است.(احمدی، 1371).
اهمیت تفکر در اسلام به حدی است که یک ساعت تفکر بر تراز هفتاد سال عبادت تلقی شده است.
دکارت معتقد است که جانوران براساس قوانین مکانیستی عمل می کنند و می توان رفتار آنها را به شیوه ای کاملاً جبری گرایانه11تعیین نمود، اما به نظر او چنین تبیین جبری گرایانه ای در مورد انسان اعتبار ندارد (قاسم زاده، 1370).
انسان تنها اشیاء را ادراک نمی کند بلکه درباره آنها به استدلال می پردازد و از مشاهدات خود نتیجه گیریهایی نیز می کند بنابراین انسان واجد وسیله پیچیده ای جهت دریافت و پردازش اطلاعات می باشد، به عبارتی مشخصه انسان تنها شناخت حسی نیست بلکه شناخت عقلانی نیز هست (لوریا، 1367).
در حالیکه رفتار درمانگران اولیه سعی می کردند توجه خود را به پاسخهای آشکار معطوف گردانند و هر نوع فرایند شناختی را نادید بگیرند به تدریج مولفان و محققان زیادی (مثلاً باندورا 1969، برگین 1970، دیوسون 1968، لازاروس 1968، میشل 1973، ماهونی 1974، مایکن باوم 1974، بک 1975، نقل از ماسترز، بوریش هالون وریم، 1987) به اهمیت فرایندهای شناختی اشاره کردند. تفاوت بین رفتارگرایی روش شناختی12و رفتارگرایی متافزیکال13 اهمیت خاصی دارد. رفتار گرایی متافیزیکال که نوع رفتار گرایی افراطی است برای رفتار بشر، وجود هر نوع پدیده ذهنی را آشکار می کند. واتسون به عنوان سرومدار این نظریه، افکار، تصورات و عقاید را برای بررسی علمی نامناسب می داند و در این رابطه با برتری نقش محیط در تعیین تفاوتهای فردی تأکید دارد در حالیکه رفتار گرایی روش شناختی خود را محدود به رفتار آشکار نمی کند، اما پایبند دقیق بررسی و پژوهش علمی است (هاورز 1988).
به هر حال رفتار درمانی با مفهومی ساده از محدودی رفتارها شروع شد و نمی توانست نیاز روان شناسی بالینی را پاسخ گوید، زیرا رفتار با تعدادی از عوامل (افکار، حافظه و حالت هیجانی) ارتباط دارد (بروین، 1988)، که رفتار درمانگران اولیه از آنان غفلت می ورزیدند. به تدریج روان شناسی به سوی “شناختی شدن” تغییر جهت داد (دمبر، 1974). از اواخر سالهای 1970 انقلاب شناختی رفتار درمانی را نیز همانند سایر شاخه های روان شناسی زیر نفوذ خود قرار داد. رفتار درمانی ساختهای شناختی را در روشهای درمانی به کار گرفت و به طور تجربی سودمندی بالینی این روشها را مورد ارزیابی قرار داد. ویلسون در سال 1978 گفته است که این ترکیب رفتار درمانی و روان شناسی تجربی شناختی14اجتناب ناپذیر بوده است.
بدین ترتیب درمانهای رفتاری شناختی (رفتار درمانی شناختی؛ CBT) رشد یافتند، چندین عامل در شکل گیری CBT موثر بوده اند (هاوز،1988).
گرچه به نظر هاوز (1988)، هب15اولین روانشناسی است که در سال 1960 تغییر در روان شناسی را تشخیص داد ولی انتشار کتاب روان شناسی شناختی نیسر16 در سال 1965 که مشتمل بر تحقیقات راجع به فرایندهای شناختی مثل توجه، حافظه، حل مسئله، تصور و اسناد بود، در انقلاب شناختی نقش عمده ای را داشته است. با این حال ما سترز و دیگران (1978) ریشه های تاریخی رویکردهای شناختی را در نظریات راتر و کلی می دانند.
دمبر (1974، به نقل از هاوز، 1988) از میان حوادثی که به انقلاب شناختی نسبت داده می شوند از یادگیری زبان، حافظه ادراک و انگیزه نام می برد. همانا یادگیری زبان چیزی بیش از زنجیره محرک – پاسخ (S-R) است. پژوهش در زمینه حافظه نشان داده که ذخیره سازی و بازیابی اطلاعات نیازمند استراتژی های فعال توسط آموزنده است.
پژوهش در قلمرو و ادراک نیز ثابت کرد که فرایندهای اساسی ادراک تحت تأثیر حالت عاطفی و شناختی بیمار قرار می گیرند. این تحقیقات نشان می دهند که جنبش های فیزیکی محرک در مقایسه با ادراک فرد اهمیت کمتری در تعیین رفتار فرد ممکن است داشته باشد، ادراک نیز به توجه خود تحت تأثیر انتظارات، انگیزه ها و حالت عاطفی شخص قرار می گیرد. بنابراین همانطوریکه ماهونی (1974) می گوید : فرد به محیط واقعی پاسخ نمی دهد بلکه به محیط ادراک شده پاسخ می گوید (هاورز، 1988).روان شناسان تجربی با مطالعه انگیزه به نظریه هال17در رابطه با سائق18 به عنوان انحراف از حالت تعادل فیزیولوژیایی پی بردند، از این جهت در دیدگاه جدید دمبر به جای اهمیت کاهندگی سائق به جنبه های اطلاعاتی حوادث تأکیده شده است. پاداش دهندگی یک حادثه یا رویداد بستگی به ادراک فرد دارد و نه محرک، بر این اساس دمبر نتیجه می گیرد که مدل رفتاری با یافته های تحقیقاتی جدید در قلمرو تجربی تطبیق نمی کند و نمی تواند آنها را کاملاً جذب نماید، و بنابراین، الف) روان شناسان از اکثر مسائل مورد علاقه ایشان محروم می کند ب) نظریه S-R در تبیین رفتار انسان نارسا و ناکافی است.
یکی دیگر از پدیده های موثر در شکل گیری CBT، نظریه یادگیری مشاهده ای باندورا است. در سایر تحقیقات و نیز رشد و ظهور نظریه های دیگر، انبوهی از اطلاعات فراهم گردید که نمی توان آنها را با مدلهای S-R توضیح داد . باندورا در سال 1969 در کتابش به نام “اصول اصلاح رفتار)19تبیین نسبتاً کامل و جامعی از رفتار انسان ارائه نمود، در حقیقت او در نظریه اش اصول شرطی سازی کلاسیک20و شرطی سازی عامل21را درهم آمیخت. باندورا و همکارانش بر اساس تحقیقاتی که انجام دادند به سرمشق گیری22 و عوامل موثر در یادگیری مشاهده ای پی بردند. تحقیقات آنها نشان داد که افراد از طریق مشاهده دیگران می آموزند و این نوع یادگیری بستگی به تقویت مشاهده کننده یا مدل ندارد. افراد از این طریق نه فقط پاسخهای جدید بلکه همچنین استانداردهایی را برای تقویت خود می آموزند. فرایند توجه و مشوق در یادگیری مشاهده ای باندورا به رفتار نمادین23 (شناخت) اشاره دارند، باندورا (1977)، با مطرح کردن نظریه خود اثرمندی24 ، فرایندهای شناختی را درمان مهم می داند.
این عقیده که رفتار فرد زیر نفوذ شناخت هایش (افکار) قرار دارد، درسال 1953 توسط اسکینر در مفهوم کنترل – خود25پذیرفته شده است. در سال های 1960 و اوایل 1970 چندین روش درمانی به شیوه کنترل – خود سر برآورند و گسترش یافتند. به هر حال، اگرچه اولین تبیینات راجع به روشهای کنترل خود مبتنی بر رویکرد عاملی بود ولی کنترل خود برای رفتار گرایان دریچه ای بود به سوی فرایندهای روانی آنها (کندال و هولون، 1979) این عقیده که رفتار را می توان بوسیله شناخت ها کنترل کرد، ریشه در رفتار درمانی دارد و در سالهای 1970 گسترش یافت (هاوز1988).
آموزش خود دستوری26(SIT)، یکی دیگر از عوامل موثر و شکل گیری CBT است.
دیدگاههای لوریا و ویگوتسکی در زمینه رابطه عملکردی بین زبان و رفتار مبنای کار اولیه مایکنبام در SIT است . مایکن بام نیز تحت تأثیر میشل بر راهبردهای شناختی تأکید دارد، الیس و بک نیز دو طرفدار و نظریه پرداز اصلی درمانهای شناختی هستند که در انقلاب شناختی در روان شناسی نقش عمده ای داشته اند(ماسترز و دیگران 1987، هاوز، 1988، بروین1988، ولیر، 1990).
بدین سان شناخت در سبب شناسی و هم در دمان جایگاه خاصی دارد و ابزاری است توانمند در خدمت انسان، بنابراین درمانگران (روان شناسان و روانپزشکان) به خوبی می توانند از این ابزار در درمان و پیشگیری بیماری های روانی بهره ببرند. در حال حاضر تکنیکهای متفاوت درمان رفتاری متأثر از شناخت و افکار توسط روانپزشکان و روان شناسان ابداع شده که اکنون در دسترس درمانگران قرار دارند.
شکل گیری و رشد رفتار درمانی
تعیین تاریخ دقیق برای تولد شیوه جدیدی از درمان روانشناختی امری امکان ناپذیر است. اما می توان دوره ای را که این شیوه در آن پدیدار شده است، شناسایی کرد. حتی زمانی که ، مانند نمونه حاضر، درمان نوین به طور مستقل در دو شکل و در دو کشور ظهور یافته است، تعیین تایخ معین میسر نیست.

شکل بریتانیایی رفتار درمانی، که در نخستین سالهای دهه 1950 پدیدار گشت، بر اختلالهای روان نژند (نوراتیک) در بزرگسالان متمرکز شد و عمدتاً از اندیشه های پاولف، واتسون و هال سر چشمه گرفته بود. سهم اصلی در رشد اولیه رفتار درمانی به جوزف ولپی، که تحقیقات آزمایشی رفتار روان نژند در حیوانات پایه ای شد برای فنون او در کاهش ترس (ولپی، 1958)، و به هانس آیزنک که یک ساختار نظری محکم و یک بنیاد منطقی برای این درمان جدید فراهم آورد، تعلق داشت. بر خلاف ولپی که پژوهش های آغازین و حتی تحقیقات بعدی او در یک انزوای نسبی انجام شد، پروفسور آیزنک رئیس مسلم بزرگترین گروه روانشناسی در بریتانیا بود؛ سمتی که او با زبردستی و استادی از آن استفاده کرد تا تحقیق درباره رفتار درمانی و آموزش آن را در انستیتو روان پزشکی دانشگاه لندن تشویق کند.
هنگام وقوع این رخدادها، گروهی از روان شناسان آمریکا با به کارگیری اندیشه ها و فنون اسکینری برای مشکلات بالینی، به پیشرفت های قابل توجهی نائل شدند. با تشویق اسکینر، برخی از دانشجویان و همکاران او تلاش کردند تا نتایج شرطی سازی را که در کبوتران و دیگر حیوانات آزمایشگاهی به دست آمده بود، در بیماران روانی به کار گیرند. در یکی از تلاش های آغازین توسط لیندزلی نمونه ای از جعبه اسکینر همراه با دسته و دریچه، پاداش برای تحقیق در زمینه مشکلات روانی به کار گرفته شد. امید آن بود تا مشابه شرطی سازی عامل منظم در (جعبه) به رفتار بیمار مبتلا شکل داده شود. انگاره های زیر ساخت این بود که رفتار نابهنجار (مرضی) بیماران روانی نتیجه ای است از یک پیشینه شرطی سازی نامتناسب، و دوم اینکه رفتار نابهنجار را می توان به وسیله تنظیم (همایندی های تقویت) صحیح، به شکل های عادی دگرگون ساخت.
مفاهیم (اختلال روانی) و (رفتار نابهنجار) از اساس دگرگون شد و معنی آن به شدت مخدوش گردید. مشکل پیچیده بیمار به مثابه مسئله رفتاری (خالص و ساده)، تعریف شد و راه حل بر اساس فراهم آوردن یک برنامه اصلاحی مبتنی بر شرطی سازی عامل قرار گرفت.
به دلایل سازمانی و دلایل نظری شایان توجه، درمانگران بالینی آمریکایی و بریتانیایی نگاهشان را متوجه بیماران و مشکلات متفاوت کردند. آمریکاییها بیشترین توجه خود را وقف بیماران بستری مبتلا به مشکلات شدید کردند، بیمارانی که سایر همکارانشان باور داشتند که مزمن و در واقع علاج ناپذیرند. از سوی دیگر، گروه بریتانیایی تحقیقاتشان را بر مشکلات روان نژند (نوراتیک) متمرکز ساختند و به طور عمده با نمونه جمعیتی بیماران سر پایی کار کردند.
این تفاوتها با مراجعه به مشکلات متعارف که دو گروه با آن دست و پنجه نرم کرده اند، آشکارمی شود. گروه محققان آمریکایی تلاش کردند تا رفتار افرادی را که مبتلا به اختلالهای روانی شدید (نظیر اختلال های اسکینروفرنیا و شیدایی – افسردگی ) بودند، بهبود بخشند؛ سپس این گروه حیطه کار را به سایر مشکلات شدید (نظیر در خود ماندگی27 کودکی، معلولیت ذهنی و رفتار خود آسیب رسان28)کشاند. پژوهشگران بالینی بریتانیا در زمینه درمان های بیرون هراسی و سایر اختلالهای اضطرابی در میان بیماران سرپایی بزرگسال، دست نخورده29و کارامد30(دارای کنش سالم) کار کردند.
نخستین تلاش های شایان ذکر در ایالت متحده این موارد را در بر می گرفت. تلاش لیندزلی (1956) درباره شکل دهی مجدد پاسخ های کلامی در بیماران روانی، تلاش کراسنر (1958) پیرامون گسترش میدان شرطی سازی کلامی، سماجت خارق العاده لوواس (1961) برای درمان در خود ماندگی، و فنون هوشمندانه ای که توسط آیلون (1963) و آیلون و آزرین (1968) برای کار در باب رفتار روان پریش و نابهنجار ابداع کردند. آیلون وازرین با یاری گرفتن از تحقیق استاتس (تبادل اطلاعات شخصی، 1962) روشی را که بعد ها به (روش اقتصاد پته ای )معروف شد پایه گذاری کردند، که برنامه منظمی بود برای تقویت رفتار مناسب و حذف تقویت ها هنگام بروز رفتار نامتناسب. در مجموع، روانشناسان امریکایی در آموزش و نگرش اسکینری (به طور بنیادین در فتکر و زبان ) رفتار گرا بودند. آنها محیطگرایی مطلق (بی قید و شرط) را برگزیدند و تمایل داشتند تا خود را مهندسین رفتاری بنامند.
در بریتانیا، نخستین کار بر روی رفتار درمانی، بر خلاف ایالت متحده که روانپزشکان انجام شد. محققان بریتانیایی به هیچ نظریه پرداز یا نظریه خاصی وابسته نبودند، و البته منتقد اندیشه های اسکینر (1959) به حساب می آمدند و تمایل به رد آنها به عنوان اندیشه هاس جزمی و غیر کمک رسان داشتند. انبوه روانشناسان بالینی در بیمارستان مادزلی، که وابسته به بزرگترین مرکز آموزش روان شناس و روان پزشک در بریتانیا (انستیتو روانپزشکی) است، این امکان را فراهم آورد تا رفتار درمانگران نوپا با مجموعه خوبی از مشکلات روانی در این تشکیلات بزرگ و بسیار فعال برخورد داشته باشند . از این رو، تمرکز محققان بریتانیایی بر مشکلات روان نژندی بزرگسالان، بخشی تحت تاثیر شرایط بود، و بخشی به علاقه مندی اصلی افراد باز می گشت.
نتایج کار در باب روان نژندی آزمایشی، که با بیان مشاهدات پاولف شروع شد، و آشکارا به وسیله محققان امریکایی گانت، لیدل، ماسرمن، و دیگران حمایت گردید، پایه‌ای را برای تفکر و تفحص پیرامون روان نژندی های انسانی فراهم ساخت. افزون بر این رفتار روان نژند تمامی ویژگی های یادگیری عادی و فرایندهای شرطی (یعنی تعمیم محرک، خاموشی، شرطی سازی رده دوم و غیره) را نشان می داد. نخستین تجربه گرایی که تلاش های سامان یافته ای را برای کشف درمان شرطی سازی و یادگیری انجام داد، ماسرمن بود. به طور مسلم او با اثبات اینکه ممکن است از طریق فنون شرطی سازی به کاهش ترس و رفتار غیر عادی بیمار پرداخت، پیشرفت سودمندی را باعث شد. ولپی به تثبیت و توسعه این یافته ها پرداخت و نتیجه گرفت که موثر ترین روش برای کاهش ترس رفتار های مرضی این است که دوباره حیوان ترسیده را به صورت مرحله ای و تدریجی در معرض محرک شرطی ترس آور قرار داد. این آزمایشها اساس حساسیت زدایی منظم را فراهم آورد، که به نوبه خود پایه ای برای تمامی روشهای علمی نوین (که مبتنی بر رفتار است) در زمینه کاهش ترس شد.
پس از آزمایش های بیشتر (و آزمایش و خطا)، ولپی با ایجاد دو تغییر در روش حساسیت زدایی منظم، گذر موفقیت آمیزی را از آزمایشگاه به شرایط بالینی (کلینیک) انجام داد. ولپی بر اساس یافته هایش، نظریه بازداری دو جانبه را فرمول بندی کرد، که بر طبق آن تمام یا بخش اعظم بهبود درمانی (دست کم در اختلالهای اضطرابی) با تکرار بازداری دو جانبه ترس به وسیله اعمال یک پاسخ نا همخوان (نظیر آرامش) قابل حصول است.
نظریه ولپی ارزش تبیینی سودمندی داشت و درمانگران بالینی را توانا می ساخت تا به صورت سازنده و سامان یافته ای درباره مسئله های درمانی بیندیشند. اما امروزه ثابت شده است که مشکل می توان این نظریه را، با وجود روشنی گفته های ولپی، در معرض آزمون های قطعی قرار داد.
نظریه پردازان تلاش کردند، علاوه بر تبیین شکل گیری اضطراب و رفتارهای ناسازگار، تداوم آن را نیز روشن سازند، از این میان، تبیین ماورر (1960) از تناقض روان نژند بسیار سودمند واقع شد. او یک مدل دو مرحله ای از ترس و اجتناب به وجود آورد و اعلام نمود که رفتار اجتنابی دقیقاً به این دلیل تداوم می یابد که موثر است (حداقل در کوتاه مدت). هر رفتار اجتنابی یا سایر رفتار هایی که اضطراب را کاهش می دهد، استحکام می یابد.
روش حساسیت زدایی ولپی با تحقیق پیشرفته پیترلنگ (1963، 1968) جایگاه محکمی پیدا کرد. هانس آیزنک، گذشته از نقش هدایت گرش، هوشمندانه جایگاه رفتار درمانی را به یک شیوه روان درمانی پیشرو ارتقا داد. دانش رفتار درمانی به وسیله او اهمیت خود را باز یافت.
همانند سایر دگرگونی های اساسی در حیطه اندیشه، بخشی از ایجاد و رشد رفتار درمانی جنبه واکنشی داشت. آیزنک، ولپی و همکاران آنها در بریتانیا، و اسکینر و رفتار گرایان کاربردی در ایالت متحده، روانکاوی و انگاره های وابسته به این درمان را بی ارزش می انگاشتند.
زمینه مشترک
هر دو گروه تلاش کردند تا علم رفتاری را برای مشکلات روانشناختی/ روان پزشکی به کار گیرند، و هر دو طرفدار استفاده از معیارهای علمی محض، سر سپرده تجربه گرایی بودند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

پدیدایی جداگانه رفتار درمانی آغازین در ایالت متحده، و بریتانیا، با پیوستن این دو رویکرد، دست کم از نظر اهداف و بسیاری از روش ها، ادامه یافت.
در دهه نخست رفتار درمانی، تئوری پردازی های فراوانی وجود داشت، اما به تدریج زاویه نگرش به سوی موضوعات فنی و به طور برجسته ای به سوی ارزیابی اثر بخشی درمانی گردش کرد. شگفت آنکه، پیوندهای ویژه با روانشناسی آموزشی و به طور برجسته نظریه های یادگیری مسلط آن زمان رنگ باختند، به گونه ای که اینک معدود کسانی درباره این پیوند ها یا فقدان آنها مطلع اند یا حتی به آنها اهمیت می دهند. بی شک نظریه های یادگیری نقشی قطعی در ایجاد رفتار درمانی ایفا نمود، هر چند بعدها از این حیطه رخت بر بست. در عوض، ما شاهد رشد یک رفتار درمانی تجربی و نیرومند بودیم که پیشرفت عملی ارزشمندی ایجاد کرد، هر چند کاهش علاقه برای نظریه سازی را در پی داشت. نبود پیشرفت در نظریه پردازی درباره رفتار درمانی در دوران 90-1970 به تدریج آبشخور نارضایتی ها شد . برای مثال در بیرون هراسی، در برخورد با افسردگی، به وسیله بازآیی همایندهای تقویت برای رفتار افسرده پیشرفت اندکی در پی داشت که این امر خود راه را برای شناخت درمانی باز کرد. (کریستوفر، فربون، دیوید . م ، کلارک ، 1997).
یافته های تجربی مربوط به رویکردهای رفتاری شناختی در رابطه با مشکلات روانی به اوایل قرن حاضر بر می گردد (هاوتون و سالکوسکینر و دیگران 1990) دیدگاه داروین در مورد پیوستگی هیجانی حیوانات پست تر و انسان (بک و دیگران، 1985) در به کارگیری الگوهای رفتار حیوانی31 جهت چگونگی ایجاد و رشد آسیب شناسی روانی نقش عمده ای داشته است از سوی دیگر، این فرض که اصول استنتاج شده از پژوهشهای مربوط به یادگیری حیوانی قابل تجمع به انسان است ریشه در کارهای آزمایشگاهی بر روی حیوانات دارد. این آزمایشات باعث شناسایی دو اصل در یادگیری حیوانات شد: اصل اول به کارهای پاولف و سایر روان شناسان روسی در کشف پدیده شرطی شدن کلاسیک مبتنی بود. اصل دوم که به عنوان شرطی شدن عامل شناخته می شود، از مشاهدات ثورندایک، تولمن و گاتری استنتاج شده است. ظهور این دو طرح شرطی سازی و ادغام آنها توسط کسانی مثل هال و ماورر در انقلاب رفتار درمانی نقش عمده ای داشت . مدل دو عاملی ماورر و آزمایشهای سولومن و وینه در رابطه با مقاومت محرکهای شرطی نسبت به خاموشی در این تحول نیز اهمیت زیادی داشته است (هاوتون و سالکو سکیز و دیگران، 1990).

دسته بندی : پایان نامه ها

پاسخ دهید